على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
3303
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
مستفرد ( mostafred ) ص . ع . كسى كه تنها كارى را مىكند . مستفرع ( mostafre ' ) ص . ع . آنكه آغاز مىكند در سخن . مستفرغ ( mostafreq ) ص . ع . آنكه قى مىآورد . و آنكه با همهء توانائى خود كار مىكند . مستفرغات ( mostafreq t ) ا . پ . مأخوذ از تازى - باصطلاح طب : هر آنچه بدن را تهى سازد مانند مسهل و دواى قى و مدر و فصد و جز آن . مستفرغة ( mostafreqat ) ا . ع . ماده شتر بسيار شير . و اسب تيزرو كه از تك و دو خود چيزى باقى نگذاشته باشد . مستفرمة ( mostafremat ) ا . ع . زن كس تنگ كرده بدارو . و كتب عبد الملك الى الحجاج : يا ابن المستفرمة بعجم الزييب . مستفره ( mostafreh ) ص . ع . آنكه يابوى گرامى و اعلا بدست مىآورد . مستفز ( mostafezz ) ص . ع . خواركننده و نكوهنده . و از بيخ بركننده . مستفسر ( mostafser ) ص . ع . آنكه خواهان بيان كردن است . مستفسر ( mostafser ) ص - م ف . پ . مأخوذ از تازى - پرسان و پرسشكنان . و مستفسر شدن : پرسيدن . مستفص ( mostafess ) ص . ع . آنكه بيرون مىآورد . مستفضل ( mostafzel ) ص . ع . افزودن و زايد . و آنكه از چيزى باقى مىگذارد . و آنكه تقاضا مىكند از وام زياده از آنچه حق وى مىباشد . و به زور گيرنده . مستفظع ( mostafze ' ) ص . ع . آنكه كارى را سخت و از حد درگذشته مىيابد . مستفقهة ( mostafqehat ) ا . ع . زنى كه همراه زن نوحهگر است و جواب مىدهد ويرا . مستفل ( mostafel ) ص . ع . پست و زير و فرود . مستفل ( mostafell ) ص . ع . آنكه اندك مىگيرد . و آنكه بسيار مىگيرد . مستفلح ( mostafleh ) ص . ع . آنكه مىرهد و رستگارى مىيابد . مستفلى ( mostafli ) ص . ع . جويندهء شپش در سر و جز آن . مستفن ( mostafenn ) ص . ع . آنكه بر فنون چيزى كسى را برميدارد . مستفهم ( mostafhem ) ص . ع . آنكه طلب فهم مىكند و فهميدن مىخواهد . مستفيد ( mostafid ) ص . ع . آنكه فايده مىگيرد . و آنكه فايده مىخواهد . و آنكه فايده مىدهد . مستفيد ( mostafid ) ص . پ . مأخوذ از تازى - بهرهمند و سودمند . و مستفيد شدن : سودمند شدن . مستفيض ( mostafiz ) ص . ع . آنكه آب فراوان مىخواهد . و پراكنده و منتشر و گسترده شدهء بخارج . و حديث مستفيض : سخن فاش . مستفيض ( mostafiz ) ص - م ف . پ . مأخوذ از تازى - نيكى بسيار دريافته . و احسان و انعام ديده . و ممنون و بفيض رسيده . و مستفيض شدن : نيكى بسيار و احسان فراوان دريافتن . و مستفيض كردن : احسان كردن و نيكى بسيار نمودن . و بذل و بخشش كردن . و انعام دادن . مستفيق ( mostafiq ) ص . ع . رجل مستفيق : مرد بسيار خواب . مستفيه ( mostafih ) ص . ع . رجل مستفيه : مرد بسيار خوار پس از روزهدارى و كم خوراكى . مستقبح ( mostaqbah ) ص . ع . ناپسند و ناشايسته و كريه و نامقبول . مستقبح ( mostaqbeh ) ص . ع . آنكه زشت مىشمرد . مستقبل ( mostaqbal ) ا . پ . مأخوذ از تازى - صورت و شكل به خوبى رسم كرده شده و نقش شده . مستقبل ( mostaqbel ) ص . ع . پيشآينده . مستقبل ( mostaqbel ) ص . ع . مأخوذ از تازى - آنكه پيش باز مىكند . و آنكه پيش مىآيد براى ديدار و ملاقات و براى سلام و تبريك . و پيشواز كننده و آينده . و زمان مستقبل : هنگام آينده . مستقبليات ( mostaqbelyy t ) ا . پ . مأخوذ از تازى - حوادث آينده و زمانهاى آينده . مستقبلين ( mostaqbelin ) ا . پ . مأخوذ از تازى - پيشواز كنندگان . مستقة ( mostaqat ) و ( mostoqat ) ا . ع . مأخوذ از مشته فارسى : پوستين آستين دراز . و آلتى كه بدان چنگ و مانند نوازند . ج : مساتق مستقتل ( mostaqtel ) ص . ع . آنكه كشته شدن مىخواهد . و آنكه بجهة دلاورى از مرك باك ندارد . مستقد ( mostaqedd ) ص . ع . هميشه و پيوسته و ثابت . و برابر . مستقدر ( mostaqder ) ص . ع . آنكه توانائى و قدرت مىخواهد . و آن كه از خداوند عالم طلب تقدير كردن مىكند . مستقدم ( mostaqdem ) ص . ع . بسيار راست . و بىشك و بىشبهه . و آن كه